تبلیغات
منتظرتم همیشه
منتظرتم همیشه

وای بر من... گر تو آن گم کرده ام باشی........ وای بر من

گم شده

جمعه 18 فروردین 1391

باز هم گم شدم
در میان چشمهای مهربانش
وباز معصومیت در دستهایم جان داد
آسمان هم دیگر این روزها
عاشق نیست
دیگر این روزها نمی گرید
تنها دلیل زندگیم آفتاب است
آفتاب
هر روز از پشت تنهاییم می بینمش
بر لبش لبخند است
وسکوتش پر نور
اما در دلش ؟
هیچکس نمی داند



بهار

سه شنبه 1 فروردین 1391

بی تو بهار، بهار را کم دارد.

 بی تو بهار غم دارد؛ غم دارد!

 بی تو ماه، آه دارد. ستاره گریه دارد. شکوفه غصه دارد.

بهار غم دارد؛ غم دارد!

 خیلی وقت است، لحظه تحویل سال، «امسال» نمی شود برای من ، چه دور و دراز شده
بهار نمی شود.

خیلی وقت است زمین، بهار دارد،

 اما زمان، بهار ندارد


می روم

پنجشنبه 31 شهریور 1390


می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم .
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش .
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی .
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را


غریبه

یکشنبه 27 شهریور 1390

من آن غریبه ام
كه نقاب آشنا به چهره داشت
آری
حالا كه نگاه میكنم
برای تو
غریبه ای بیش نبودم

غریبه ای كه شوق آشنا بودن
قلبش را می لرزاند
اما دریغ
دریغ كه سرابی بود
رویای با تو آشنا بودن
حالا می فهمم
از هر غریبه ای غریبه تر بودم ...


دریغ از یک نگاه

دوشنبه 24 مرداد 1390

می چکد
از خانه خانه ی دل
خون سیاه
خونی که تو به دلم کردی ..
با دریغ از یک نگاه !!


کاش

شنبه 15 مرداد 1390

وقتی انقدر سرد و بی حس،مغرور... از جلوی چشمام رد میشی

کاش می شد بهت بگم که چقدر بهت محتاجم

وقتی حتی خودمم واسه خودم غریبه ام،وقتی توی آینه هم تورو می بینم

کاش میتونستم،کاش این قدرت رو داشتم تا بهت بگم که چقدر برام آشنایی

وقتی هیچ چاره ای نمی بینم،وقتی تو رو قله دست نیافتنی می بینم

کاش تو میشدی چاره من،کاش میتونستم خستگی راه رو تحمل کنم و کاش تو دستت رو برام دراز می کردی

وقتی فقط نگات می کنم و هیچی به زبونم نمیاد

کاش می تونستم بگم که چقدر دوستت دارم و همه وجودم پر شده از سیمای مهتابیت

کاش میدونستی که نمی دونم باید چیکار کنم از دست ترس نداشتنت

کاش خدا به زبونم قدرت می داد حالا که به چشمام قدرت گفتن حرف دلم رو نداده

کاش خدا تورو واسه من بخواد!!


قصه

جمعه 2 اردیبهشت 1390

قصه ام را از كجا شروع كنم...
از كجا باید اغاز كنم سرگذشت بی كسی ام را... 
تنهای تنها در ویرانی ستاره ها...
گریه پیشه می نویسم از تو...
در اشفتگی سكوت این دشت...
صدای مرا می شنوی یا نه؟؟؟...


فقط میدوم

پنجشنبه 25 فروردین 1390

امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
تا صبحی دیگر
طلوعی دیگر ...................



گمشده ها

جمعه 19 آذر 1389

روزها می گذرد و اندوه در من بزرگتر می شود .
آنقدر بزرگ كه از قلبم بیرون می ریزد .
 روی سپیدی كاغذ سر می خورد .
 من و دست نوشته هایم سالهاست كه منتظریم پشت درهای شك و رابطه .
 من و دست نوشته هایم همیشه با هم بوده ایم .
آنجا كه غربت مرا شكسته بود و دوست در برم نبود .
 تمام سیاهی های شهر بر من هجوم آورده و من نام كوچك خود را فراموش كرده ام ....


حالا

چهارشنبه 17 آذر 1389

حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، ‌خیس اشك هایم نشود


پاییز

یکشنبه 14 آذر 1389

دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید....


بی تو این باغ پر از پاییز است...!




باران

سه شنبه 4 آبان 1389

پارسال با او زیر باران راه می رفتم...

 امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشک هایم دیدم...

شاید باران پارسال اشک های فرد دیگری بود.


باران، سلام

پنجشنبه 8 مهر 1389


پنجره باز شد
باران، سر رسید
سلام كرد
و دست كشید
روی غبار غمی
كه سالها بود
خوابیده بود

تنم لرزید
سرد نبود

باد كه شانه بالا انداخت
تازه فهمیدم كه
جا مانده ام

به سرم زد
گریه كنم
زیر چتر باران
چه كیفی دارد
ترانه شدن

من میخواندم
و باران
گریه میكرد

به ساعت عشق
وقت مردن بود
و من
ترانه شدم

مسیر باد هر كجا كه باشد
عاقبت
به گوش او خواهم رسید

باران
سلام!


هنوز

یکشنبه 21 شهریور 1389

هنوز هم فراموشت نکرده ام
با اینکه فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با اینکه صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا میبینمت
با اینکه به دیدنم نیامده ای
هنوز هم با عشقت پابرجایم
با اینکه خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همانطور مقدس دوست میدارمت
با اینکه زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با اینکه چشم به چشم دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس نگرانی های توام
با اینکه از  همه آدمها بریده ای

 


غرور ابلهانه

پنجشنبه 20 اسفند 1388

مرا تنها بگذار با ابر های درونم
بگذار برای این غرور ابلهانه صبحگاهی چاره ای اندیشم
بگذار تا فرصت له کردن این غرور را بیابم ، قبل از له شدن رابطه مان


تعداد کل صفحات: (7) 1   2   3   4   5   6   7   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها